واي اگرما مردمي كوفي شويم
دين رها بنموده و صوفي شويم
واي اگر عشق از دل ما گم شود
نور عشق از محفل ما گم شود
چون عدو و چون جفاكاران به
مردمان كوفه و شام و دمشق
مردماني كه وفا را كشته اند
دست خود بر خون عشق آغشته اند
مردماني دل به دنيا بسته اند
عهد خود را بارها بشكسته اند
برده ايم انگشت حيرت بر دهان
از جفا و ظلم اين نامردمان
زخم دلهامان دوباره باز شد
روحمان آماده ي پرواز شد
زخم ما زخمي عجين با ناله است
زخم هجر ياس هجده ساله است
زخمي از محراب خونين علي (ع)
در دل نامردمان كين علي (ع)
از حسن (ع) كز زهر شد خونين جگر
گشت زخم سينه هامان تازه تر
از حسين (ع) اين نور عين فاطمه (س)
از قرار و شور و شين فاطمه (س)
اي عدو ما بس مصيبت ديده ايم
راه و چاه عشق را فهميده ايم
بي وفايي را زبن بركنده ايم
پشت دشمن را به خاك افكنده ايم
با علي*هستيم و خوش عهدي كنيم
جان فداي حضرت مهدي(عج)كنيم


طي شد مه محرم و از او خبر نشد
روشن دو چشم ما برخ منتظر نشد
گفتند يار رفته سفر باز ميرسد
بيش از هزار سال گذشت و خبر نشد
گفتند مستجاب شود گر دعا کنيد
ما را چرا دعاي فرج کارگر نشد؟
گفتند صبر آورد آخر ظفر ببار
شد صبر ما تمام وليکن ظفر نشد
تا کي دو ديده، خون جگر بارد از فراق
کو عاشقي که دامنش از اشک تر نشد
يعقوبوار اين پدر پير روزگار
چشمش براه ماند و خبر از پسر نشد
اي مهدي (عج) عزيز که جانها فداي تو
مرديم و عهد هجر تو آخر سپر نشد؟

