تبليغاتX
دشت خون و دشت درد و نینوا - بخوان دعای فرج را دعا اثر دارد

 

بخوان دعاي فرج را كه صبح نزديك است


بخوان دعاي فرج را ، دعا اثر دارد
دعا كبوتر عشق است ، بال و پر دارد


بخوان دعاي فرج را و عافيت بطلب
كه روزگار بسي فتنه زير سر دارد


بخوان دعاي فرج را ولي به قلب صبور
كه صبر ميوه شيرين تر از ظفر دارد


بخوان دعاي فرج را كه با شكسته دلان
نسيم لطف خدا ، انس بيشتر دارد


بخوان دعاي فرج را و نا اميد مباش
بهشت پاك اجابت ، هزار در دارد


بخوان دعاي فرج را كه صبح نزديك است
خداي را شب يلداي غم سحر دارد


بخوان دعاي فرج را به شوق روز وصال
مسافر دل ما ، نيت سفر دارد


بخوان دعاي فرج را كه آسمان ها را
شميم غنچه نرگس ز جاي بردارد


بخوان دعاي فرج را ز پشت پرده اشك
كه يار گوشه چشمي به چشم تر دارد


بخوان دعاي فرج را كه يوسف زهرا
ز پشت پرده غيبت به ما نظر دارد


بخوان دعاي فرج را به ياد خيمه سبز
كه آخرين گل سرخ از شما خبر دارد


بخوان دعاي فرج را كه دست مهر خدا
حجاب غيبت از آن روي ماه بردارد

 

 

از پروانه خواستم, راز سخن گفتن با گلها را برايم بگويد.

 

پاسخ داد: سخن گفتن با گلها به چه كارت آيد؟

 

گفتم: سراغ گلي را مي جويم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟

 

گفت: كدامين گل تو را اينچنين بي‌تب و تاب كرده است؟

 

گفتم: به دنبال زيباترينم.

 

گفت: گل سرخ را مي گويي؟

 

گفتم: سرخ تر از آن سراغ ندارم.

 

گفت: به عطر كدامين گل شبيه است

 

گفتم: خوشتر از آن بوي ديگري نمي شناسم.

 

گفت: از ياس مي گويي؟

 

گفتم: سپيد تر از آن نيز نمي‌دانم.

 

گفت: در كدامين گلستان مي رويد؟

 

گفتم: در آن صحرا گلستاني كه از شرم ديدگانش هيچ گل ديگري نمي رويد

 

به ناگاه ديدم پروانه،

 

مستانه بي قرار شده است.

 

بي تاب تر از من ناآرامي مي كند ....

 

از اين گل و آن بوته، سراغش را مي جويد ....

 

گفت: اسمش چيست كه اينگونه از آدميان دل برده است؟

 

گفتم به زيبايي نامش نديدم.

 

گل نرگس را مي گويم. مي‌شناسي‌اش؟؟؟

 

 

به ناگاه ديدم پروانه، توان سخن گفتن ندارد.

 

بالهايش به روشني شمع مي درخشيد.

 

گويي شعله از درون، وجودش را به التهاب درآورده بود.

 

توان رفتن نداشت ...

 

به سختي خود را به روي باد نشاند و از مقابل ديدگانم دور شد ....

 

آري....

 

او گل نرگس را يافته بود. شراره‌هاي وجودش خبر از آن گل زيبا مي داد ....

 

اينك دوباره من ماندم و اين نام آشنا و غريب ....

 

  در صحراهاي غربت, تا آدينه اي ديگر, به انتظار نشسته‌ام،

 

  تا شايد به همراه پروانه‌اي, به ديار اشنايت قدم گذارم ....

 

مهدي جان ....

 

پروانه وارم كن كه ديگر تحمل دوريت ندارم ....

 

مولاي من مي‌دانم كه لحظه ديدار نزديك است اما ديگر توان ثانيه ها را ندارم ....

 

مي دانم كه چيزي به پايان راه نمانده است اما ديگر توان رفتن ندارم ....

 

مي دانم كه تا سپيده دم وصال، طلوع و غروبي چند, باقي نمانده است

 

اما ديگر تاب سرخي غروب را ندارم ....

 

از اين رنگ رنگ پروانه هاي دروغين خسته شده‌ام.......

 

از آدينه هاي سراب گونه‌ي بي وصال به ستوه آمده‌ام........

 

ديگر توان رفتن ندارم.......

 

زودتر بيا

 

گل نرگس بيا

 

 

العجل العجل يا مولاي يا صاحب الزمان

 

 ما را به جهان جز غم هجران تو غم نيست


غمهاى جهان در برغمهاى تو غم نيست‏


هجران تو ما را بخدا رنج ملال است‏


نا ديدن رخسار تو جز رنج و الم نيست‏


با ديدن خورشيد جمال تو توان ديد


هر ديده بينا كه زديدار تو هم نيست‏


اى كعبه مقصود ره قافله بگشا


زيرا كه ره كعبه دل،راه عدم نيست‏


درياب زغم اهل ولا را كه دراين دهر


بر اهل ولا جز رقم ظلم و ستم نيست‏


اى قبله حاجات بيا مهدى موعود


حاجات روا كن كه زالطاف تو كم نيست‏


بر منتظران اى شه خوبان نظرى كن‏


كوته نظرى شيوه ارباب كرم نيست

+ نوشته شده در ساعت توسط سید هدی |