
.::<- السلام عليک يا بقية الله في ارضه ->::.
مرحوم آغاسی
آنقدر در می زنم تا در به رویم وا کنی
شب و سوز دل و اشك سحر گاه
خدايا كي در آيد ماه از اين راه
در اين سودا كه بينم روي موعود
زنم ناله، كنم شيون، كشم آه!



به اميدي به سوي خانه لطف تو رو كردم
حريمت را به شوق وصل مهدي جست و جو كردم
به فرزند عزيزت از زبان من بگو مهدي
به هر جا و به هر محفل به يادت گفتگو كردم
رضاي مهديت باشد رضاي تو رضا جانم
پدر را با پسر بهر وصالش رو به رو كردم
اگر چه گل ندارد در كنار مهديت بويي
به ياد او كنار مرقدت صد غنچه بو كردم
اگر چه گل ندارد پيش رنگ روي او رنگي
ولي هر گل كه ديدم ياد رنگ روي او كردم
الا يا ضامن آهو به مهدي عزيزت گو
من اين آلوده دامن را ز رحمت شستشو كردم
![]()


غم مخور اي دل مسكين كه عزيز زهرا
جلوه اي ميكند و غم به سحر خواهد شد
گر چه بي دوست بود تلخ تر از زهر حيات
زندگي با لب نوشش چو شكر خواهد شد
سحري جلوه نما تا به مرادم برسم
نخل اميد من آخر به سحر خواهد شد
جگرم سوخته از داغ غم هجرانت
... از كوثر وصل تو جگر خواهد شد


عمری در آرزوی وصال تو سوختیم
با یاد آفتاب جمال تو سوختیم
ما را اگر چه چشم تماشا نداده اند
ای غایب از نظر به خیال تو سوختیم
ای شام هجر کی سپری میشوی که ما
در آرزوی صبح زوال تو سوختیم
چندی به گفتگوی فراق تو ساختیم
عمری در آرزوی وصال تو سوختیم


آبرو بي آبرو مي شد اگر زهرا(س) نبود
هر گلي بي رنگ و بو مي شد اگر زهرا(س) نبود.
گفتم سلام بر تو اي منـــــــــجي سلامت
گفتــا سلام گفتي, ازما ببين کرامــــــــت
گفتم که تاتــــــوهستي بي غم بود دل من
گفتــا هميشه هستم, باما بکن رفاقـــــــت
گفتم که اي گل من, من راتو يار خود دان
گفتـااگر بخواهي يارت شوم به طاعــــــت
گفتم که عاشقــانت دائم چگونه باشــــند؟
گفتــــا به بنــــــدگي ويادآور قيامـــــــــت
گفتــم چگونه از بد, خود را جدا ســــازم؟
گفتا بيــــا به سويم, از بد کنم رهايـــــــت
گفتـــم چگونه دانم بيراه وراه چون است؟
گفتــا بيا به سويم, من مي کنم هدايـــــــت
گـــر تو قرار دادي ما را نمونه خــــــــود
مرحوم آغاسی
مردی و فتادگی می آموزد آب
ای میر سپاه تشنه لبها عباس
در آروزی تو می سوزد آب
تا چشم به قامت تو می دوزد آب
مقتل خواني حجه الاسلام والمسلمين جان نثاري
مقتل حضرت علي اصغر عليه السلام
چ
هر انکس که قدم زد در استان حسین
عزیز هر دو جهان گشت قسم بنام حسین

بیم پسر علی به جان همه هست
از دست بریده باز هم می ترسند
عباس مگر هنوز در علقمه هست
میگن کربلا عرش خدا رو زمینه
آرزوی ما دیدن اون سرزمینه

سوز دم همواره غمهای گران
ریزد از داغ دلم اشک ازدوعین
این سیه پیراهنم گویدعیان
کشته شدجان جهان یعنی حسین

بوی محرم آمده ما را صدا کنید
ما را دوباره در غم خود مبتلا کنید
سالی به انتظار شما گریه کرده ایم
شاید به چشم قدمی آشنا کنید
این هم شما و این دل ناقابلی که هست
وقتش شده که روضه خود را بپا کنید
قلبم برای سینه زدن تنگ آمده
رخصت دهید و در دلمان کربلا کنید
شال عزا به گردن من بسته مادرم
دارد امید درد مرا هم دوا کنید
چشم انتظار اذن علمدار مانده ایم
خواهید جان دهیم و یا سر جدا کنید

صَلَی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِاللهِ الحُسَین(ع
اَلا لَعنَهُ اللهِ عَلَی القَومِ الظّالَمینِ
وَ سَیَعلَمُ الّذینَ ظَلَمُوا اَیَّ مُنقَلِبٍ یَنقَلِبُون
آمده بردرگدایت یاحسین
می زنم ازدل صدایت یاحسین
دل حریم عشق توبایدشود
کن دلم راکربلایت یاحسین
خالق عشق ومحبت یاحسین
ای قتیل دشت غربت یاحسین
ای گل صحرانوردفاطمه
ای صفای آل عترت یاحسین
ای که جانت سوخت ازلب تشنگی
ای فدای کام خشکت یاحسین
آنقدرسوزعطش بالاگرقت
تاکه شدبی نورچشمت یاحسین
کودکانت روی خاک افتاده اند
من چه گویم زین مصیبت یاحسین. . .
هم «حیّ علی الفّلاح » او خونین بود
هم سجده بی سلاح او خونین بود
افسوس که چند ساعتی بعد نماز
پیشانی ذوالجناح او خونین بود

تشنه ام، جانِ فراتِ همه، آبم بدهيد
يا به دريا خـــبر از حالِ خــرابم بـدهيد
چون اباالفضلِ پر از عشق بياييد همه
بين گهوارهء پــرپــر شــده تابـم بـدهيد
تشنه ام، با لب گلگونِ عطش واعطش ام
در دلِ بسترِ خون، رخـصتِ خـوابم بـدهیــد
حــربهء حـــرمله ها با دل و جانم چه نکـرد
خــبر از تــشنگی و حـال خرابــم بـــدهــيد
با نشان دادنِ گلهايِ بخون خفتهء باغ
کـــمتر از ديدنِ اين صحنه عذابم بدهيد
ســاقـيـانِ لــبِ کــــوثر، بشتابيد کـــنون
که از اين تشنه لبی جام شرابم بدهيد
کی می آييد به بالينِ منِ غرقــه به خـون
تا به پاس عطش ام، جرعه ای آبم بدهيد
تـا نبينم غضب و چهرهء ظلمانی شب
با گل و لهجهء خورشيد جوابم بــدهيد

من از كودكي عاشقت بوده ام
ببخشا مــرا ، گـر چــه آلوده ام
![]()
لب تشنه
در زمین درد است و درمانش حسین
یک نفر تا آخر دنیا حسین
این همه آه و عزا از بهر کیست ؟
از برای سرور و مولا حسین
¤
آب و باران ، از لبت شرمنده اند
کوفیان در انزوای کفر خود
کوه غم را بر تو مهمان کرده اند
¤
مسلمین در راه تو احیاء شدند
در رکوع عشق ، عاشق می شدند
در رکابت ، اسب ها می تاختند
در کنارت ، کربلا را ساختند
¤
ابرها ، اشک گران می ریختند
اشک ها ، سجاده ات را ساختند
چشم هایت ، آتشی افروختند
دشمنان را در عطش انداختند
¤
رنگ دل هاشان به رنگ دیو بود
کوله بار یاس ها امید بود
جنس خون لاله ها از عشق بود
¤
جنگ را بردند ، دل را باختند
تیغ هاشان را به نفرت آختند
عشق و ایمان را به دوش انداختند
راه خود را با شهادت ساختند
¤
از تنفرهای دیرین با حسین
تیر زهر آلوده ای آمد پدید
¤
خیمه پر بود از عطش ، از تشنگی
پیکر عباس ، نا آرام بود
گرچه مشکش از عطش ، سیراب شد
لیک ، دستانش ، سراسر نام بود
¤
آبی چشمان پر مهرت نوشت
تا ابد تا ناکجا می خوانمت
از لب عطشان تو شعرم سرشت
¤
مهر تو شد مهر و موم شعر من
عشق مردی کوه والا چون حسین
شعر باران خورده ای از اشک ابر
مرد ایثار و شهادت ، مرد صبر



